خرید بک لینک
اسم پست خودش گویای همه چیزه! اول از همه از تمام شما دوستای گلم با کامنتای انرژی بخش و خوبتون ممنونم که واقعا خوب بودین و انرژی دادین و ویلی عزیزم تو وبش واقعا جمله قشنگی گفت که امروز خیلی بدردم خورد!اصلا یادش میفتادم قلبم آروم میشد! امروز چهار ساعت شیمی داشتیم.:/ ولی خب،خوب بود،معلم خوبی بود و امیدوارم تو مدرسه هم یه معلم خوب مال ما بشه! و من یه لحظه چنان قلبم یخ میشد و مغزم داغ می کرد یه چیزی رو نمی فهمیدم که حد نداشت،در حالیکه خیلیا خیلی چیزا نمی فهمیدن! ولی من جدیدا دیر میگیرم،همش به خاطر اینکه حواسم پرت میشه! ولی امروز جز موازنه همه چی رو کامل فهمیدم!ه

برچسب: نویسنده: نیکا شاکری تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 1:27

از شباهت های من و بلا میشه هم زمان پست گذاشتن هامون رو مثال زد که این اواخر زیاد خودنمایی میکرد،در نتیجه یه طرح زوج و فردی قائل شدیم که روزهای زوج بلا جان و روزهای فرد اینجانب حق پست گذاشتن داریم.:) الانم ساعت یک شد و روز فرده.:) خوشحالم امروز بعد حرف نازیلا هیچی به ذهنم نرسید برای پست گذاشتن وگرنه مجبور میشدم حذفش کنم. یه خبر جالبی که صبح خوندمش: یه سیگنالی از طرف یه ستاره به فاصله 49 سال نوری تو صورت فلکی هرکول برای زمین ارسال شده که دانشمندا رو از همه لحاظ شگفت زده کرده: 1-این سیگنال چطور ارسال شده؟(البته هیچکس امیدی به موجودات فضایی نداره) 2-اگه سیگنال مس

برچسب: نویسنده: نیکا شاکری تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 1:27

من قبول میکنم سم کلمت 24 سالشه!اصلا بهش میاد،چقدرم خوب مونده...

ولی اینو کجای دلم بزارم.دیگه جدی به این نمیاد 18 ساله باشه.:/البته ایندفعه پیرتر به نظر میاد.فکر کنم جای سم و این عوض شده..

ایشون همون لیام جان تین وولف میباشند...

دیلن اسپری بری

(چون قبلا یه پست گذاشتم برای همین این بخش نظراتش غیرفعاله.)

برچسب: نویسنده: نیکا شاکری تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 1:27

مفتخرم به اطلاع برسانم حوالی 5 صبح چنان طوفان و بارونی شروع شد که نصف خونه زندگیمون رو آب برد. ساعت 5 صبح از سر و صدای درختا و رعد و برق و روشن شدن خونه بدون اینکه هیچ برقی روشن باشه بلند شدیم و متوجه شدیم آب داره از پنجره میاد تو و ما هم هرچی پارچه و شمد و پتو داشتیم گذاشتیم اونجا و هر پنج دقیقه آب رو خالی می کردیم.انقدر درگیر طبقه بالا بودیم اصلا طبقه پایین رو یادمون رفت تا اینکه داداشم اومد گفت پایین خونه تا مچ رفته زیر آب و ما هم رفتیم دیدیم بعله...نه تنها اتاق،بلکه به پذیرایی و آشپزخونه هم آب نفوذ کرده و تمام قالی،فرش،موکت و تشک ها خیس شدن و جدی جدی آب ت

برچسب: اندر احوالات شیخ و مریدان,اندر احوالات سی سالگی,اندر احوالات شیخ,اندر احوالات شیخ ما,اندراحوالات من و اینجانب,اندراحوالات پرستاری,اندراحوالات پارسا,اندراحوالات من,اندراحوالات شب امتحان, نویسنده: نیکا شاکری تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 1:27

«-فکر نمی کنید که آنها برای ستاره ها داستان می ساختند،تا بر ترسشان غلبه کنند؟منظورم این است که جهان آنقدر بزرگ است که وقتی آدم به آن نگاه میکند احساس میکند که،خب،احساس می کند که در مقابل آن هیچ است. مرد سیگارش را برداشت و پک دیگری به آن زد و گفت:«شاید» و دوباره شروع به سرفه کرد.» همچون ستارگان_صفحه 108_فصل قو #ببخشید چند روزی نبودم،چون نت تموم شده بود و نمی تونستم بیام. دیروز به جز یه قسمتش روز خیلی خوبی بود،رفتن به شهر کتاب،گرفتن سوغاتی های دوست داشتنی و اون دستبند آبی که دونه هاش مثل شیشه است و وسطش یه پرنده خوشگله از همه هیجان انگیز تر بود! کتاب خشم و هی

برچسب: دختر ستاره ای,دختر ستاره ای همیشه عاشق,دختر ستاره ای, جری اسپینلی,کتاب دختر ستاره ای,بازی دختر ستاره ای,رمان دختر ستاره ای,دانلود کتاب دختر ستاره ای,دانلود رمان دختر ستاره ای,کتاب دختر ستاره ای همیشه عاشق,دانلود دختر ستاره ای, نویسنده: نیکا شاکری تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 1:27

خیلی سعی کردم سوالایی مثل اوندفعه که نوشتم بنویسم ولی هیچی به ذهنم نرسید،اگه سوالی به ذهن شما میرسه بگین من مینویسم برای همین ایندفعه سوالایی متفاوت نسبت به اونچه اوندفعه گذاشتم میزارم،همین قدرم از کلی سایت گشتن پیدا کردم.امیدوارم راضی باشین!:) بازم اگه دوست داشتین همتون جواب بدین.:)خوندن جواباتون و تبادل نظرات برای من خیلی جالبه! 1#-چی باعث شد شروع کنین به کتاب خوندن و برای چی کتاب میخونین؟ من از بچگی همش کتاب میخوندم و علاقه خاصی به خریدن کتاب داشتم ولی محض تفریح و از وقتی هری پاتر رو خوندم جدی شد،که مطمئنم هزار بار اینو گفتم،و اینکه از نظر من کتاب

برچسب: نویسنده: نیکا شاکری تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 1:27

یکشنبه تو مدرسمون جلسه بود،دانش آموزان به همراه یکی از اولیا! ما هم زود رسیدیم برای همین رفتیم پارک و من کلی تاب بازی کردم. پیراشکی هم خوردم که بسی سفت بود!شکلات هم نداشت!پیراشکی بدون شکلات خر است!!!! جلسه طبقه چهارم بود!هلاک شدیم انقدر بالا پایین رفتیم!برنامه هفتگیمون رو دادن و بعد بیست دقیقه یا نیم ساعت مدیر به طور کاملا محترمانه ما رو بیرون کرد تا با مادرا حرف بزنه و گفت شما برین با مدرسه آشنا شین! و من مریم رو دیدم و با هم رفتیم پایین،گفتم بریم دستشویی رو پیدا کنیم!بعد از یه دروازه میله ای رد شدیم که فکر کردیم اون پشته ولی هی به یه پیچ می رسیدیم که آخرش

برچسب: something big is happening out of my control, نویسنده: نیکا شاکری تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 1:27

جلد کردن اخرین کتاب درسی که به اخر میرسه یواش یواش صدای باد و یهویی سیاه شدن اسمون نوحه سوگواری تعطیلات تابستونی رو سر میده و موسم تحصیلی و باد خزان رو تبریک ..هعی به قول یاس از چی بگم برات؟؟؟ نه میشه گفت اومدن پاییز هیجان اور نیست و نه میشه از تابستون دل کند هرچند این روزا با اسمون شهر ما کلی قهره و کلا بساط تابستونیشو جمع کرده و میدون رو برای پاییز خالی..همین الانم یه بارون با شدت کم داره میباره یجورایی مثه ذره های معلق میمونن انگار مردد ان که بیان پایین یا نه؟؟!! و راااستی از همین جا تولد جک رو تبریک میگم در دقایق اولیه از هیجدهم سپتامبر و امیدوارم هر ج

برچسب: پیش به سوی اینده, نویسنده: نیکا شاکری تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 1:27

صفحه بندی